عشق و با من شروع کرد
انگار که تو قلب من
فاجعه ای طلوع کرد
من و تو با هم شديم
مثل دو تا پرنده
هميشه فکرم اين بود
گذشتن و پريدن
رفتن تا آخر راه
به حادثه رسيدن
نگاه من به قله
به اوج آسمون بود
پريدن از رو زمين
سفر به کهکشون بود
از اون زمون تا امروز
ببين چی مونده از من
نمونده حرفی باقی
کم شد اين من از من
ببين که من چه آسون به پای تو شکستم
به اين دل ديوونه راه گريز و بستم
توان رفتنم نيست
من ديگه موندگارم
قلب شکسته من
پيش تو يادگارم
ببين که من چه آسون تو اين سفر شکستم
در اوج پرواز عشق
رو خاک غم نشستم
من که نشد تا آخر همسفر تو باشم
سفر به تو سلامت
نشد که با تو باشم
حالا تو اين نيمه راه
منم که جا می مونم
وقتی گذشتی از من شعر وداع می خونم.......
به گونه ای از گونه هايم می چکد
که قدرت هيچ قامتی
به استقامت من آفريده نيست
که در برابر ديدگانی از عشق
صبر را سرلوحه ی خويش ساختم
من شهامت پرواز را ناشيانه آموختم
و شتاب
شوق عشق را کشت...
در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه می انديشم،
می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!
تو توانايی بخشش داری.
دستهای تو توانايی آن را دارد،
که مرا، زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زيبا، سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
تو ناز می کنی
من ناز می کشم
اين منطق کيه؟
انگار پيش تو فرقی نمی کنه
کی عاشق کيه!
................................................................................
دیگه عاشق نمی شم
کسی مثل تو ندیدم
من فقط تو رو می خواستم
که به تو نرسیدم
................................................................................
می نویسم...
باز برایت می نویسم از لبی خاموش
باز برایت می نویسم از چشمی بسته
باز برایت می نویسم از دلی که بد شکسته...
در تنهاترین تنهاییم
تنهاترین تنها کسم
تنهای تنهایم گذاشت
آه ای خدای مهربون
کاری بکن...
در تنهاترین تنهاییش
تنهای تنهایش نذار
رفتن
چه ساده بی خدافظی رفتی سفر ای يارمن
خزون شده با رفتنت حتی فصل بهارمن
رفتی و من تنها شدم همسفر غم ها شدم
اگرچه من بردم ولی با غزلم تنها شدم...
دلم مي خواد گريه کنم بي اختيار... بی اختیار
ولی به من یاد نداد کسی را که دوست دارم فراموش کنم...
قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند...
هرزمان که عشق اشارتی به شما کرد درپی او بشتابید
هرچند راه او سخت و نا هموار باشد...
عشق نه مالک است نه مملوک
زیرا عشق برای عشق کافیست...
![]()
...؟!
خاطرت هست که از خاطر من بی خبری؟
به خدا
خوب تر از خوب تر از خوب تری...
قسمت
پرنده ای را که دوستش داری آزادش کن
اگربه سویت باز گشت او هم تو را دوست دارد
اما اگر بازنگشت
بدان قسمت تو نبوده...
زندگی بدون عشق=مرگ
بیا برای من بگو که زندگی سراب نیست
که زندگی برای تو تجسم حباب نیست
بیا بگو برای من که زندگی گناه نیست
که زندگی فقط همان شکار یک نگاه نیست
بیا بگو که زندگی شهامت است
که زندگی شهامت شنیدن صداقت است
یه روز یکی دنیای تو میشه
یه روز تو دنیای یکی میشی
یه روز دنیای تو مال یکی دیگه میشه
یه روز هم بدون اینکه بفهمی دنیای یکی دیگه شدی
حرف آخر:
رسم این شهر عجیب است بیا یرگردیم
قصد این قوم فریب است بیا برگردیم
آن که یک روز همه دل به نگاهش دادیم
خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم
چه حسابیست در این شهر که در مبحث جبر
جای " بعلاوه" صلیب است بیا برگردیم

